اخبار ایران

دنیا گوشه ای نشسته – خبرآنلاین

استاد شادروان دکتر عبدالحسین زرین کوب روحش شاد هم اکنون یکی از این افراد برجسته بود. به همان اندازه که همه او را دوست داشتند و دوست داشتند، او واقعاً با عالی ترین فضایل انسانی متولد شد. اولین آشنایی ذهنی من با این استوانه فرهنگ و ادب از طریق خواندن مقالات درخشان کتاب «با کاروان هاله» و شنیدن سخنان ارزشمند او از طریق امواج رادیویی فراهم شد. اما آشنایی شخصی من و موفقیت ملاقات مستقیم من با ایشان به سال ۱۳۴۷ برمی گردد. زمانی که در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تهران تحصیل می کردم، دروس عرفان و تحقیق در ادبیات عرفانی ایران را از ایشان آموختم.

کلاس های استاد در دفتر شخصی ایشان در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران برگزار می شد. همان مکانی که قبلاً محل سکونت و دفتر آقای نیکخو (رئیس وقت ورزش دانشکده ادبیات) و بعدها استاد زرین کوب بود در آنجا مستقر بود. به دلیل کم بودن تعداد دانشجویان در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری، گروه کوچکی در آن اتاق جمع می شدیم و جلسات بسیار شیرین و انسانی تشکیل می شد. آن کلاس ها به هیچ وجه شکل دروس منظم و مستقیم نداشتند; بلکه گردهمایی پرنشاطی بود که یکی از دانشجویان یا خود استاد به عنوان نقطه شروع بحث سخنرانی می کرد و سپس بر اساس قاعده «تشکل آزاد» (همانجا). انجمن آزاد که فروید در تحلیل روانشناختی از آن استفاده می کند) گفتگو بین همه جریان داشت و تا پایان وقت کلاس ادامه داشت.

یادم نمی آید که پروفسور زرین کوب به عنوان متکلم در هیچ یک از کلاس های کارشناسی ارشد یا دکتری که شاگرد ایشان بودم مسئولیت جلسه را بر عهده گرفته باشد. کلاس او همیشه زنده، پویا و مشارکتی بود. همه ما می توانستیم افکار و عقاید خود را بیان کنیم و او نیز با ما همکاری می کرد. همزمان با این صمیمیت، وقار و شکوه شگفت انگیزی در وجود استاد موج می زد. شکوهی سنگین و مهیب که در هیچ یک از ما یافت نمی شد. این افتخار را داشتم که شاگرد ایشان باشم و با کمال ادب و ارادت قلبی، پایان نامه دکتری خود را نیز با راهنمایی ایشان به پایان رساندم و از محضر پربار ایشان بهره مند شدم.

اما در پس این عظمت، حقیقتی تلخ نهفته است; همان حقیقتی که پروفسور شهریار در شعر شیرین و شیوا خود ناله کرده است:

دوست من تا من هستم نمی دانی من کی هستم

یک روز به وقت من می آیی که من نیستم

همه ما انسان ها با دست های بسته (و به تعبیری با مشت های بسته) چشمانمان را به این دنیا می گشاییم و با دست های باز از این خاک لباس می گیریم. همانطور که می گویند وقتی انسان می رسد با مشت گریه می کند یعنی همه چیز را برای خودش می خواهد اما وقتی می رود دستش را باز می کند تا نشان دهد با دست خالی رفته است. استاد زرین کوب با تمام شکوه علمی خود دست خالی رفت و چیزی با خود نبرد. اما تمام دانش و دفتر و کتابش را برای ما به یادگار گذاشت.

دانش آموز در دوران دانشگاه با استادش زرین کوب در بیمارستان ملاقات کرد

یادم هست قبل از انقلاب در خیابان نادرشاه خانه ای داشتند که کتابخانه شان در طبقه دوم بود و بعدها طبقه اول را با کتاب اشغال کردند و بارها به آنجا سر می زدیم. پس از آن در مجتمع آپارتمانی بهجت آباد ساکن شدند. حاصل آن سالها مطالعه و جمع آوری آثار و نوشته های گرانبهایی است که امروز در اختیار داریم.

موقعیت خاص استاد زرین کوب مرا به یاد آن دوبیتی عامیانه و دلخراش می اندازد که شاعری گمنام نوشته است:

من درختی بودم در گوشه جنگل

تراشیدن من با تبر

با تراشیدن برایم قلیان درست کن

باشد که آتش همیشه بر من باشد

استاد زرین کوب با وجود جایگاه والای پژوهشی، اگر زمان به او اجازه می داد و فضا می یافت، بی شک شاعر بزرگی می شد. از اندک شعرها، نمایشنامه های کوتاه و به ویژه داستان «یک درخت» دلاور که باقی مانده، این بلوغ و شکوفایی شاعرانه را به خوبی می توان دریافت. داستان «یک درخت» در واقع بیانگر موقعیت خودش است. او همان درخت نخلستان معرفت بود که هیزم شکن زمانش برید و قلیانی درست کرد که تا زنده بود آتش فکر بر آن بود. امروز هم که من و شما کتاب های استاد زرین کوب را باز می کنیم و ورق می زنیم، در واقع داریم این قلیان معنوی را می کشیم و از آتش روح و اندیشه او لذت می بریم و بهره می بریم.

در سال ۵۶ دوست عزیزم آقای حمید ایزدپناه با من تماس گرفت و گفت که در تدارک برگزاری بزرگداشت استاد زرین کوب هستند و از من خواستند که به عنوان شاگرد ایشان مقاله ای بنویسم. در آن زمان مقاله ای تحت عنوان نوشتم دنیا در گوشه ای نشسته است» که قبل از انقلاب در مجموعه مقالات «ارمغانی برای زرگری» به چاپ رسید و بعدها در نقاط مختلف تجدید چاپ شد.

در ابتدای آن مقاله دردی منعکس شد که درد مشترک بسیاری از هنرمندان و اندیشمندان این دیار است. سرنوشت بسیاری از مردم را بازی های گذشته رقم زده است. آنها سال ها در مسیری رنج کشیده اند، اما قبل از اینکه بتوانند در آن مسیر زندگی کنند، زمان آنها را مجبور کرد که راه دیگری را انتخاب کنند. شخصی می خواست دکتر شود، اما در نهایت شاعر شکست خورد (همانطور که برای استاد شهریار اتفاق افتاد). و دیگری آواز شناخت دنیا داشت، اما کم کم او را بازاری حسابگر ساختند.

در زمان ما که زمان سود و منفعت است، جامعه فقط منفعت خلاقیتی را دوست دارد که سود سوداگرانه و مستقیم داشته باشد و خریدار آن سود پنهانی نیست که رنگ زور و طلا به خود نگیرد. به همین دلیل است که وقتی خلاقیت هنرمند مشکلی به حساب نمی آید، بسیاری از افرادی که توانایی خلق هنر اصیل را داشتند، چون شانسی ندیدند، قدرت خلاقیت خود را به چیزی بهتر تبدیل کردند. یعنی شادی دیگران را به بهای بیگانگی از طبیعت خود خریدند. وقتی شعر به عنوان شعر پذیرفته نمی شود، شاعر باید مترجم و فیلمبردار شود و نقاش هم سرنوشتی مشابه پیدا می کند.

اما یاد و اندیشه استاد عبدالحسین زرین کوب همیشه زنده و روشن است.

* نویسنده و شاعر

۵۹۵۹

لینک منبع

نویسنده اصلی

وب سایت 123 سلکت یک مجله مرجع جهت معرفی و راهنمای خرید و انتخاب سریع بهترین کالا ها و محصولات در زمینه های مختلف و متنوع است
دکمه بازگشت به بالا